تبلیغات
حکایت های بچه نفتون - این مزاحمان پیامکی!

این مزاحمان پیامکی!

 

نوشته شده توسط:حبیب اله بهرامی بیرگانی

دل فراخ زاده داشت برای یکی از دوستان اش "اس ام اس" یا به قول فرهنگستانی ها پیامک می فرستاد که رفتم کنارش نشستم و او را ورانداز نکن و کی ورانداز بکن!

دل فراخ زاده وقتی که پیامک ها را فرستاد رو به من گفت: خوش تیپ ام؟

دور و برش را خوب نگاه کردم و گفتم: به جز شما کس دیگری هم توی اتاق هست؟

گفت : قرار بود باشه؟! به جز من و شما که کسی نیست.

گفتم: از کی تا حال خودت را جزو آدم ها به حساب می آری؟!

دل فراخ زاده گفت: یعنی ما آدم نیستم؟

خیلی جدی گفتم: ما نه . شما آدم نیستی!

دل فراخ زاده گفت: دست شما درد نکنه. حالا دیگه مرا جزو آدما حساب نمی کنی؟!

گفتم: معلومه که نه.

دل فراخ زاده با ناراحتی گفت: هیچ اشکالی نداره. ما آدم نیستیم. شما خودت به تنهایی آدم باشی برای من هم کافیه.

گفتم: دل فراخ زاده جان! ناراحت نباش. تو اگر چه آدم نیستی ولی از آدم برتر و از نظر من فرشته ای .

دل فراخ زاده ناگهان رنگ رخسارش یکصدو هشتاد درجه تغییر کرد و گفت: دمت گرم دلتنگ زاده جان. خجالتم دادی؛ البته خودم هم می دونستم که فرشته ام!

گفتم: از این حرف ها گذشته، بگو برای کی داشتی پیامک می زدی؟

گفت: برات مهمه ؟

گفتم: می خواستم ببینم تو هم مثل برخی مسوولان روابط عمومی دستگاه ها و شرکت ها مرتب برای موبایل داران یا تلفن همراه داران پیامک می فرستی؟!

دل فراخ زاده ابتدا جا خورد اما سریع به خود آمد و گفت: برای چی و کی بفرستم؟ مگه من چه کاره ام ؟مسوول روابط عمومی دستگاه یا یک شرکت خدماتی هستم که وظیفه دستگاه یا شرکت مان را بیایم برای موبایل داران جار بزنم . آن هم گاه و بیگاه و حتا نیمه های شب!

گفتم: دمت گرم! جانا سخن از زبان ما می گویی. منم مثل شما از دست این پیامک های تبلیغی که در حقیقت مانند مزاحمان تلفنی هستند کلافه شده ام. در شبانه روز نه خواب راحت از این پیامک های تبلیغی و مزاحم دارم و نه می توانم ذهنم را استراحت بدهم ؛ جز این که تلفن همراه را خاموش کنم.

دل فراخ زاده در حالی که از جایش بر خاست، دستی بر شانه ام زد و گفت: رییس جان! یک دفعه فکر نکنی این پیامکی که زدم از اون پیامک های تبلیغی و اعصاب خرد کنه؟

تبسمی کردم و گفتم: حالا به کجا داشتی پیامک می زدی؟ راستش رو بگو.

دل فراخ زاده دهانش را نزدیک تر آورد و گفت : به کسی که نمی گی؟

گفتم: تا حالا سخن چینی و حرف ببری و بیاری و از این جور چیزها از من دیده ای؟ بگو و نترس.

دل فراخ زاده آهسته که حتا دیوار هم نشنود، گفت: داشتم برای رسانه ها و دستگاه های دولتی و خصوصی و تعاونی پیامک افتتاح ستون دلتنگی ها را تبلیغ می کردم.

نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداختم و گفتم: برو به کارت برس. خیالت هم راحت باشه که بین خودمان می مونه و به کسی نمی گم. دل فراخ زاده از اتاق بیرون رفت در حالی که همچنان مشغول ارسال پیامک بود.

من هم روی قولی که به دل فراخ زاده داده ام خواهم ایستاد و به هیچ کس نخواهم گفت که دل فراخ زاده هم مثل برخی دست اندرکاران روابط عمومی دستگاه های پیامک زن، گاه و بی گاه، آرامش و خواب را از مردم می گیرد!!



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر